کد خبر : 93293
تاریخ انتشار : شنبه 1 اردیبهشت 1403 - 9:46
39 بازدید بازدید

نمایشنامه روز معلم : ۳ نمایشنامه فوق العاده زیبا برای روز معلم

نمایشنامه روز معلم : ۳ نمایشنامه فوق العاده زیبا برای روز معلم

نمایش روز معلم / نمایش برای روز معلم / نمایشنامه روز معلم / نمایش طنز روز معلم / نمایش روز معلم خنده دار / نمایشنامه کوتاه برای روز معلم

۸۰ / ۱۰۰

نمایش روز معلم

به مناسبت فرا رسیدن روز معلم در این مقاله از اسکیمو،مجموعه ای از نمایشنامه روز معلم را برای شما عزیزان آورده ایم. امیدواریم لذت ببرید.

نمایشنامه روز معلم

شخصیت ها:
-۱معلم آقای…………)فردی قد کوتاه. و خط کش به دست……
-۲دانش اموز :ابراهیم فرشته )دانش اموزی که از نعمت حضور پدر محروم مانده است.(
-۳دانش آموز:عباس سرشته)دانش اموز قد بلند. و دوست صمیمی ابراهیم
-۴دانش آموز……:برشته)
-۵دانش آموز…..:نوشته)

صحنه ی اول:قبل از ورود معلم به کالس را نشان می دهد که برشته می خواند.)انتخاب شعر( و نوشته می رقصد و
سرشته دست می زند و نوشته هم به میز ضربه می زند.معلم در را می خواهد باز کند اما نمی تواند چون پشت آن را
میز گذاشته بودند. دانش آموزان شلوغ بازی خود را قطع می کنند.

برشته:هُمَرگه معلم بیومد.
اما معلم با ضربه لگد خود وارد کلاس می شود.با ورود معلم به کالس بچه ها صلوات می فرستند که نصف آن فارسی و
نصف دیگر ان انگلیسی است.

من معلم درس زبان انشا و علوم وو عربی و ریاضی و پیام های آسمانی شما هستم.
معلم خطاب به نوشته می کند و می گوید:نوشته! اسامی غایب ها را نوشتی؟ دانش آموز پاسخ می دهد: نه .بودِ بودیم
فقط شما رو کم داشتیم.

معلم : ببند! نمی خواد. خودم حضور غیاب می کنم.
فرشته؟ ……………حاضر
سرشته…………………..حاضر
برشته………………….اِنَکِده
نوشته…………………بله
معلم:کتاب ریاضی خور به دراره.

معلم از نوشته می پرسد۱۱:گوسفند داریم۹تارو گرگ می خوره چند تا باقی می مونه؟
نوشته:هی آقا او گرگه دیگه دزد شده بقیه ره هم مِبَره .چیزه بِرشما نِمِمونه.

بچه ها می خندند.معلم عصبانی می شود و با پای خود ،ضربه به پای او می زند. نوشته سر خود را خم می کند که پای
خود را ببیند معلم یک ضربه دیگر به پس گردن اومی زند.

معلم سوال از درس پیام های آسمانی می پرسد.
برشته در درس قبل گفتم مردی میاد که هزار و چند سال سن داره و جهان را پر از عدل و داد می کنه.چطور ممکنه
آدمی این همه عمر کنه؟
برشته:آقا سوال خود شما یاد داره؟ معلم . بله که یاد دارم.
برشته پس برچه از ما مپرسه؟

معلم عباس تو جواب بده.
عباس: آقا نوح مگر ۹۵۹ سال عمر نکرد؟ شیعه و سنی هم قبول داره. پس شدنیه.
ابراهیم:آقا مگه شما نگفتید تو علوم اگر همه ی مسائل بهداشتی را رعایت کنید عمرمون طوالنی میشه.
معلم از ابراهیم می پرسد:بگو ببینم بهترین نوع آبیاری زمین های کشاورزی چیه؟

ابراهیم)به جای این که بگوید آبیاری قطره ای(می گوید فاضالب.
معلم خاک بر سرت این جوری بهداشت رو هم می خوای رعایت کنی؟ هیچ کدوم از درسارو یاد ندارید. ال اقل ادبیات رو
باز کنید.

ابراهیم شعری که قرار بود حفظ کنید را بخون.
ابراهیم شروع به خواندن می کند:
بنی آدم اعضای یک دیگرند. سر یک قرانی به هم می پرند)معلم ضربه ای به او می زند و می گوید درست بخون(
بنی آدم اعضای یک دیگرند که در آفرینش زیک گوهرند.

چوخط کش به در آورد آموزگار دگر بچه ها را نماند قرار)معلم با خط کش به او می زند.درست بخون(
چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار

معلم: معنی کن!
ابراهیم:اقا یعنی اگه یکی مشکلی براش پیش بیاد بقیه انسان ها نمی توانند آرام باشند.
معلم آفرین ادامه بده.
ابراهیم سر خود را می خواراند. و در فکر فرو می رود.
معلم:چِکارا؟بلکه کَلِتو اُشپُش داره؟

ابراهیم: نه آقا بقیه شعر یادم نمی یاد.) برشته و نوشته می خندند.(
معلم: نخند!
ابراهیم گریه می شود.)چون شب قبل مجبور بود به جای بابای خود که کارکند.و نتوانسته بود شعر ا حفظ کند.(
برشته با کنایه به نوشته می گوید: خودشو الکی به گریه میزنه تا نظر معلمو به دست بیاره.

معلم به ابراهیم می گوید بشین. عباس توبیا انشاتو بخون.
عباس شروع به خواندن می کند.
به نام خدا انشا در مورد بد ترین روز زندگی
بد ترین روز زندگی من روزی بود که برای رفیقم ابراهیم خبر آوردند که باباش از دنیا رفته.

عباس که دوست صمیمی ابراهیم بود و سختی ها یی که او کشیده بود را خبر داشت از او دفاع می کند و می گوید آقا
اجازه میدید ادامه ی شعر ابراهیم رو ما بخونیم؟

معلم :بفرما.
عباس رو به برشته و نوشته که ابراهیم را مسخره کردند می کند و می گوید:
تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهندآدمی
در این لحظه با عبور رمه گوسفندان روستا صدای زنگوله به صدا در می آید. و کلاس تمام می شود.

صحنه ی دوم:معلم که پیر تر شده به روستا می آید و به مدرسه می اید و با خود می گوید:هی…..یادش بخیر.
برشته معلم را می بیندو می گوید:سالم آقا این جه چکار مکنِی؟
معلم:بیومدم زرشک بستونم.
اقا زرشک نوشته بکشته از او بِر شما جور مکنم.

معلم نوشته؟
برشته:اره . او الان ازدواج کرده سه تا بچه داره که یکیش دانشگُهیه. یکیش تو آگُهیه )آگاهی( .اون یکی دیگه
نمدونم چیه؟!

معلم خوب . وقت اذانه برم مسجد نماز بخونم.
معلم :خودتو چه شدی؟برچه سیاه پوشیدی؟

برشته ما بازیگر شدم. چند رو پیش بابامو هم از دنیا رفته. حالا ابراهیم رو درک مکنم. او روز نباید به او مخندیدم.اقا برم
جایی تا اول از او عذر خواهی کنم. بعد از ما.خیلی او اذیت کردم و آبرویی مبردم.

 

نمایش روز معلم نمایشنامه روز معلم : 3 نمایشنامه فوق العاده زیبا برای روز معلم

نمایش برای روز معلم

قصه گو : یکی بود یکی نبود توی این دنیای بزرگ و رنگارنگ و جور وا جور توی یک شهر بزرگ مدرسه ای بود . توی اون کلاسی بود چند تا شاگرد و آقا معلمی خوب و مهربان دانا و آگاه صمیمی و دلسوز .

حاضر غایب آقا معلم
ناصر محبی حاضر
حسن وفایی حاضر
خسرو اختری حاضر
فرهاد کیهانی حاضر

قصه گو : آقای معلم به خاطر علم زیادی که داشت همه چیز را میدونست همه شاگردان را خوب میشناخت از حال همشون خبر داشت به همه سوالات جواب میداد هر کس هر چی میخواست براش فراهم میکرد برای آنها که از کلاس عقب بودند صبوری میکرد با کمال خشنودی و آرامش به آنها کمک میکرد تا خودشان را به کلاس برسانند و آنها را که خوب پیش میرفتند به خوبی اداره میکرد.

نمایشنامه زیبای صابون، دوست خوب آدمها

دوست داشت همه بچه ها حسابی درس بخونند پیشرفت کنند قبول بشند و به کلاسهای بالاتر بروند او سعی و تلاش خود را در این کار میکرد از هیچ چیزی دریغ نداشت او حتی توی خونه هم که بود به فکر مدرسه و بچه ها بود همیشه براشون دعا میکرد علاوه بر آنکه معلم درسی بچه ها بود معلم اخلاقشان هم بود او خیلی بچه ها رو دوست داشت خیلی زیاد شاید از خودشان هم بیشتر از هر فرصتی استفاده میکرد که بچه ها رو اگاه کنه مثلا روز اول ،

آقا معلم : بچه ها امروز میخواهم یک بحث اساسی داشته باشیم ببینید بچه ها یک سوال از شما میکنم خوب فکر کنید وبعد جواب مرا بگویید ما اصلا دین را قبول داریم یا نه؟

ناصر : بله آقا داریم
فرهاد : نه آقا قبول نداریم
حسن: شک داریم آقا خودمان هم نمیدانیم
خسرو: چی ؟چی؟ دین دیگه چیه؟ ما که قبول نداریم او رو …

آقا معلم : خب ما اگر شک داریم یا قبول نداریم که کار یک کار بنیادی است به صرف گفتن دیگران نیمتوانیم قبول داشته باشیم. اولا اصول و پایه های دین که توحید و معاد و نبوت و عدل و امامت، باشد را باید تحقیق کنیم.
ایا تا حالا شده که در یک بیابان گیر کنید هیچ راه به جایی نداشته باشید، یکه و تنها راه نجاتی را نیابید.

بیابان تاریک و پروحشت و پر جانور خوفناک آنجا که امیدتان از همه چیز قطع میشود یک امید در دلتان زنده است و هیچ وقت قطع نمیشود. آن امید خداست که در دل انسان همیشه زنده است و ما معتقد به ان خداییم اینجا خدا را وجدان کردیم و در دل به او ایمان اوردیم،حالا باید تسلیم شویم، تسلیم محض اوامر و نواهی الهی.

در مرحله اول که مرحله قبول است هیچ اجباری نیست ولی وقتی که فهمیدید و به شما ثابت شد و ایمان آوردید دیگر جای شک و تردید نیست. واجبات دین به صورت یک واجب مقدس و محترم باید انجام بگیرد. مثلا ببینید کسانی که خارج از کشور رفته اند دیده اند که آنها هر یک شنبه به کلیسا میروند و اعمال دینی و مذهبی را در کمال تقدس و احترام انجام میدهند ولی اگر ما بخواهیم امثال این کارها را بکنیم مسخره میشویم و به ما عقب افتاده میگویند.

خسرو: تازه آقا منگل هم میگویند و مسخره بازی میکنند و ادامه میدهد که بچه ها ما چرا جواب سلام این بیچاره را نمیدهید اشاره به شصت پایش که از سوراخ جوراب درآمده میکند

فرهاد: از جا بلند میشود و طرف شصت پا خم میشود و سلام و علیک گرمی با شصت پای خسرو میکند و مینشیند و بچه ها هم میخندند

قصه گو:بله این هم از بچه های کلاس آنقدر بچه های نادان و ناسپاس و بیخبر نا پخته ، حتما از این نوع آدمها زیاد دیده اید آدمهای غافل آدمهایی که دل به دنیا بسته اند آدمهایی که طمع دارند و حسودند منکرند ریاست طلبند بخیل و …

بعضی از بچه ها هم که شورش و را درآورده بودند مخصوصا کاری میکردند که آقا معلم را ناراحت کنند آزارش بدهند دلش را بشکنند وای وای زمانی که معلم درس میداد توی سرو کله هم میزدند سر و صدا میکردند ماش به پس سر هم میزدند و وقتی که معلم شروع به پند و اندرز میکرد مسخره بازی میکردند ببینید:

( اینجا بچه ها باید کارهایی که قصه گوشرح میدهد تا آنجایی که میشود انجام دهند و حسابی کلاس را شلوغ کنند)

روز دوم:اقا معلم : بچه ها توی خیابانها این خطوط برق را دیده اید ؟
خسرو : اقا اجازه همانها که کلاغ رویشان مینشیند؟
حسن : آقا چرا برق آنها را نمیگیرد؟
فرهاد : چونکه آنها سیاه هستند

حسن: نه بیچاره برق که به سفید وسیاه کاری نداره
خسرو: پس چونکه نوک دارند ادا درمی آورد و شروع به قار قار میکند

آقا معلم : بچه ها گوش کنید اصلا موضوع اینها نیست ببینید وقتی که برق در نیروگاه تولید میشود چهارصد هزار ولت است آیا ما از این برق قوی میتوانیم استفاده کنیم و مثلا لامپ را با آن روشن کنیم ؟
ناصر : نه آقا اصلا نمیشود و لامپ میترکد

خسرو: چرا اقا یک لامپ بزرگ (دستهایش را بازی میکند و بزرگی لامپ را نشان میدهد) را روشن میکند بچه ها میزنند زیر خنده
آقا معلم : پس باید آن نیروی زیاد کم شود سر راه این برق ترانس میگذارند که به دویست و سی هزار ولت تبدیل شود و باز ان را به شصت و سه هزار ولت و دوباره به بیست هزار و خلاصه در مرحله آخر به دویست و بیست ولت منزل تبدیل میشود.

فرهاد( با تعجب): آقا مگه کلاس برق داریم که این چیزهارا میگویید
آقا معلم : نه بچه ها مثال زدم برا ی آنکه بببینید هر کس آن قدرت و توانایی را ندارد که مستقیم خدا به او فرمان دهد و وحی برساند بلکه خدا کسانی را قرار داده است که مجموعه دین مورد رضایت را به او یاد داده که انها را به مردم برسانند. ما وقتی تسلیم خدا شویم و اسلام آوردیم و مومن شدیم باید نبوت را هم بپذیریم و در مقابل آن تسلیم شویم

حسن: آقا نبوت چیست؟
خسرو : ای خاک عالم که نمیدانی خوب یک قنادی توی هفت حوض است که اسمش نبوت است
حسن : آهان همان که بستی های خوبی داره ؟ خاک بر سر خودت
فرهاد : آقا ما بریم آب بخوریم تازه یک کاردیگه هم داریم

ناصر : بچه ها گوش کنید اقا چی میگه برای شما داره درس میده بی ادب ها همش مسخره بازی میکنید که چی؟
خسرو به او دهن کجی میکند و با دفتر توی سرش میزند

آقا معلم : آنچه نبی خدا آورده،قرآن ، نگهدارنده و تبیین کننده و توضیح دهنده میخواهد.ابتدا خود رسول خدا دین را برای مردم بیان کردند سپس جانشین های پیامبر که معصوم بودند، به امامت رسیدند تا مردم را راهنما باشند. آنها حجت های خدا بر روی زمین هستند و اینو بدونین که زمین هیچ وقت از حجت خدا خالی نمیشود در حال حاضر حجت خدا غایب است، ولی او بر ما آگاه است، مانند پدر دلسوز، آقا صاحب الزمان ما را دوست دارند، خودشان گفته اند که ما همیشه به یاد شما هستیم شما هم برای فرج ما دعا کنید و اکثر الدعا به تعجیل الفرج .

3 متن نمایشنامه دهه فجر برای اجرا در مدرسه (15-9 سال)

بچه های من، آقا مثل خورشید پس ابر هستند، ما او را نمیبینیم ولی از همه نعمتهای وجودش استفاده میکنیم بچه ها او را دوست داشته باشید و همیشه از او کمک بخواهید، آقا مادرشان را خیلی دوست دارند او را به مادرشان قسم بدهیم و ازشان بخواهیم که دستتان را بگیرد و راهنماییتان کند.

قصه گو: بچه ها کم کم خیلی چیز ها یاد میگرفتند اونها فهمیدند که توحید چیست نبوت یعنی چه امامت یعنی چه و یک روز دیگر معلم مهربان برای اونها از عدل و معاد گفت نگاه کنید
ناصر: آقا این درسته که جزای همه کارهای ما در همین دنیاست یا روز قیامت و دنیای آخرت هم هست؟

فرهاد: با این سوالهایت خود شیرینی نکن بابا حوصله امون سر رفت
حسن: میخواد بگه ما هم بله
خسرو: امل بیچاره روز قیامت چیه دیگه کی از اون دنیا اومده ؟همه این حرفها بیخود است اصلا دلیل بودن روز قیامت چیست

آقا معلم : یکی از دلایل عدل خدا معاد است، معاد یعنی بازگشت، انسان در این دنیا کارهای خوب بد بسیاری میکند مثلاهیتلر که قاتل هزاران نفر است یا کسی که بمب اتمی را ساخته و یا خلبانی که آنرا پرتاب کرده این هارا چه طوری میتوان مجازات کرد؟ چگونه مجازاتی با کشتن هزاران نفر برابری میکند؟

خسرو: آقا اول باید دارشان زد بعد تیر بارانشان کرد بعد خفه شان کرد
حسن : اااا بسه دیگه چه قدر حرف میزنید اخه مگه میشه یک نفر رو چند بار کشت؟
خسرو: چرا نمیشه ؟ خوبم میشه تا چشمت در بیاد و دوباره شکلک در میاورد
ناصر: آخر چه طور ادم مرده پوسیده …. دوباره زنده میشود؟

آقا معلم : بله عزیزم چرا نمیشود؟ همان طور که خداوند از یک سلول، انسانی مثل ما خلق کرده، روز قیامت هم میتواند ما را زنده کند.از اول چه کسی ماها رو به وجود آورد؟ همونی که از اول ما را خلق کرد پس از مرگ دوباره ماها را زنده می کنه.

با پذیرفتن عدل الهی لاجرم باید معادی باشد بازگشتی باشد که نتیجه کامل اعمال در انجا به انسان داده شود، تو این دنیا کسی که هزار نفر را کشته باشه نمی شه هزار بار کشت، ولی در قیامت اون فرد قاتل به سزای کامل جنایت هاش می رسه. بچه ها ما در این دنیا مرتب در حال امتحان هستیم خدا مارا افریده که امتحان کند و ببیند کی کار درست انجام میده؟ و به ما اختیار و قدرت داده که کار درست انجام دهیم یا غلط.

خسرو: آقا ترو خدا انقدر حرف امتحان نزنید دل اشوبه گرفتم اصلا داره حالم به هم میخوره
فرهاد: راست میگی بابا حالا امتحان چی هست فیزیک یا شیمی…
آ

قا ناراحت( بچه ها همه ساکت و حالت ادمی که دارد به خود میاید) بچه ها دیگه شورشو در اوردید واقعا که در خوابید خواب غفلت کاشکی خواب واقعی بود شما خودتان را به خواب زدید کسی که خواب است هر چه هم که خواب عمیق باشد میشود او را بیدار کرد ولی کسی که خودش را به خواب زده هرگز بیدار نمیشود شما خودتان میخواهید که ندانید، انگشت توی گوشتان کردید تا نشنوید، تصمیم گرفتید و با اختیار انتخاب جهل را برگزینید بدانید که هر چه میکنید به خودتان میکنید

قصه گو: فردای ان روز همه حاضر بودند جز آقا معلم .غیبت معلم اول زیاد به چشم نمیخورد اما بعد از همه شیطونی ها و … کم کم حوصله شان سر رفت .تا حتی خسرو بعد از چند دقیقه با ناصر شروع به صحبت کرد . واقعا حوصله مان سر رفت چه قدر جای آقای معلم خالیه.
فرهاد گفت راست میگویی من هم حوصله ام سر رفت

حسن گفت اصلا کاشکی آقا معلم بود اگر دعوامون هم میکرد ناراحت نمیشدیم
ناصر: دیدید حالا اون موقعی که بود به حرفهای او گوش نمیکردیم حالا پشیمانی چه فایده ای دارد

خسرو گفت مثل این که این دفعه را راست میگویی .همه به خسرو چشم غره میروند
خسرو: خب چه خبرتونه موقع شیطونی از خدا میخواین شیطونی کنین وبخندین حالا که همتون توی تله گیر کرده یقه منو گرفتین اصلا مگه من مجبورتون کردم به حرف من گوش کنید خودتون از خدا میخواستین که از درس و معلم فرار کنید البته من هم همینو میخواستم

حسن: خیلی بد شد خیلی از این بد تر نمیشد وبه طرف ناصر برمیگردد و خطال به او میگوید تو از همه ما بهتر به درسها گوش میکردی و علمت هم بیشتر از ماست و از ما بیشتر میدانی بگو ببینم که باید چه کار کنیم

ناصر: راستشو بخواین من هم خیلی فکر کردم و یک راه چاره هم به فکرم رسید ولی تا شما خودتان نمیخواستین فایده ای نداشت که بهتون بگم بچه ها من یک نامه به اقا معلم نوشتم گوش کنید
بچه ها: پس بیا اینجا وایستا بخون تا خوب بشنویم

با سلام خدمت آقا معلم :
آقا ما شاگردان کلاس شما میخواستیم یک نامه بنویسیم و از شما خواهش کنیم که برگردید چون همگی پشیمان هستیم اما قبل از نوشتن نامه به یاد قضیه ای افتادیم که بدتر داغ دلمان را تازه کرد . نبودن شما جای خالی شما و دلتنگی ما برای شما مارا به یاد غصه بزرگ خود شما انداخت حالا میفهمیم که چرا این قدر دلتان برای حضرت ولی عصر میسوزد حالا میفهمیم که چه طور غیبت آن حضرت شما را آزار میدهد ما نمیدانیم که شما الان در چه حالی هستید .

اگر دلتان از این میسوزد که ما نافرمانیم و به خاطر بدیهایمان مجبور شده اید مارا ترک کنید حتما دل امام زمان هم از اینکه همه آدمها نافرمانی میکنند گناه میکنند او را یاری نمیکنند و باعث طولانی شدن غیبتش میشوند میسوزد و این غصه از غصه ما بزرگتر است پس ما برای شما نامه نمینویسیم که ما را ببخشید و به کلاس باز گردید بلکه نامه ای به صاحب و آقای شما صاحب ما صاحب العصر والزمان مینویسیم .
السلام علیک یا بقیه الله

نمایشنامه کودکانه برّه ی بلا گرگ ناقلا

ما بچه شیعه های شما بابت همه گناهها ، نداندم کاری ها ، خطاها و کفران نعمت ها از شما غذر میخواهیم یا بقیه الله . ما قدر شما را ندانسته ایم که اگر قدر شما را میدانستیم و گوش به فرمان شما بودیم این قدر غیبت طولانی نمی شد و ظهور مبارکتان به تآخیر میافتاد ولی ما با خودخواهی هایمان با پیروی کردن از خواهش های نفسانی از وجود شما استفاده نکرده ایم احترام شما را نگه نداشتیم و دل شما را سوزانده ایم اشک شما را در آورده ایم، ولی شنیده ایم که شما برای شیعیان گنهکارتان دعا فرموده اید، برای ما گنهکاران استغفار فرموده اید و از خدا خواسته اید که شیعیان شما و گنهکاران شمارا در جهنم قرار ندهد.

آقا با این که شما خود غایب نشده اید و این ما هستیم که شما را وادار به غیبت نموده ایم باز این قدر به فکر مان هستید فراموشمان نمیکنید برایمان استغفار میفرمایید، بله ما بدیم و شما آقای مهربان و دلسوز ما هستید حالا میفهمیم که چه قدر بد کرده ایم به دنبال خوشی های ظاهری خنده های بچه گانه، زندگی کردن پوچ بی حاصل بوده ایم چون ما کفران نعمت وجود شما را میکنیم ، لذا نمیتوانیم از شما خوب بهره ببریم به جای آنکه به شما دل بدهیم به بیگانه دل داده ایم .

به جای انکه دست به دامان بشویم دست به شیطان داده ایم . بله آقا درست است که ما بدیم و ناسپاس ولی شما بزرگوارید اگر ما قدر شما را نمیدانیم شما که جهالت ما را میدانید . یا امام زمان ما بیچاره ایم ، درمانده ایم، سرگردانیم مانند کسانی که در بیابان گم شده اند و هر کدام از یک طرف میرویم و خودمان هم نمیدانیم که به کجا میرویم و به کجا خواهیم رسید اگر شما پناهمان ندهید ، دستمان را به طرف چه کسی دراز کنیم؟ اگر شما ما را از درگاهتان برانید، گرگ های جهالت و معاصی مارا تکه پاره میکنند.

یاامام زمان .آقا معلم میگفت که شما به مادرتان حضرت زهرا (س) علاقه فراوانی دارید از شما میخواهم که به خاطر مادر جوان از دست رفته تان مادر پهلو شکسته تان از سر تقصیر ما بگذرید و به ما رحم کنید و خودتان از خدا بخواهید که دوران غیبتتان به سر اید ما هم قول میدهیم که دیگر نوکران خوبی برای شما باشیم و فرمانتان را به دیده منت بخریم و برای ظهور شما دعا میکنیم از خدا میخواهیم که گره غیبت شما گشوده گردد و مصیبت غیبت شما خاتمه یابد.

ان روز دلها ارام میگیرد که بدانیم قلب رئوف شما از ما راضی است و از خدا روزی را طلب میکنیم که روز ظهور شما باشد چشم به راه جمعه ای هستیم که شما را با خود میاورد و چشم به را ه شما هستیم تا دلها به نورتان منور گردد چشم مان به جمالتان روشن شود و سرمان گرمی دستان مهربان شما را احساس کند.

عزیزم کاسه چشمم سرایت میان هر دو چشمم جای پایت
از ان ترسم که غافل پا گذاری نشیند تیر مژگانم به پایت

نمایش روز معلم نمایشنامه روز معلم : 3 نمایشنامه فوق العاده زیبا برای روز معلم

نمایشنامه طنز روز معلم

معلم: شش صورت فعل « زد» رابگو؟

شاگرد : زدم، زدی، دعوا شد

*معلم: الفبای فارسی رو بگو ببینم.

شاگرد: الف – ب – پ – ت – ث – چهار – پنج – شش – هفت…

*معلم: الفبای انگلیسی رو بگو ببینم.

شاگرد: ای – بی – سی – چهل – پنجاه – شصت – هفتاد…

*معلم: نخواستم بابا یه شعر بگو.

شاگرد: نابرده رنج گنج – پنج – شش – هفت…

*معلم:بگو ببینم فرق برق آسمان وبرق منزل چیست؟

شاگرد :آقا اجازه برق آسمان مجانیه ولی برق منزل پولیه.

*معلم:« اگر حمید ۵ تا مداد داشته باشه و ۳ تای اونها را به رضا بده، چند تا مداد براش می مونه؟»

شاگرد:« آقا اجازه! ما حمید رو نمی شناسیم و کاری هم به کارش نداریم.»

*معلم:« دو تا حیوان دو زیست نام ببر.»

شاگرد:«قورباغه و برادرش.»

*معلم:« بگو ببینم! سیب زمینی از کجا پیدا شد؟»

شاگرد:« از زمانی که اولین سیب از درخت به زمین افتاد.»

*معلم: «محسن! اگر به دوستت، رضا، هزار تومان بدی و دوباره پانصد تومان دیگر هم بدی، در مجموع پول مینا چقدر میشه؟»

محسن با عصبانیت می گوید:« اجازه! ببخشید، از کیسه خلیفه می بخشید؟! »

*معلم:« چرا این قدر دیر به مدرسه آمدی؟»

شاگرد:« آقا اجازه! من داشتم خواب یک مسابقه فوتبال می دیدم. چون بازی به وقت اضافه کشید، مجبور شدم خواب بمونم تا نتیجه اش معلوم بشه.»

*معلم: اگر تو۲۰۰ تومن پول داشته باشی و برادرت ۵۰ تومن آن را برداره، چه قدر پول برایت می مونه؟

شاگرد:« ۳۰۰ تومن.»

*معلم با عصبانیت:« ۳۰۰ تومن؟!»

شاگرد: «چون آن قدر گریه می کنم تا پدرم ۱۵۰ تومان دیگه هم به من بده!»

*معلم: «اگر مادرت به تو بگه نصف پرتقال را می خواهی یا هشت شانزدهم، کدامش را انتخاب می کنی؟»

شاگرد: «نصف پرتقال رو!»

*معلم: «مگر نمی دونی نصف پرتقال با هشت شانزدهم پرتقال یکی هست؟»

شاگرد: «چرا آقا! می دونم، ولی پرتقالی که شانزده تکه بشه، قابل خوردن نیست.»

*معلم: پنج تا حیوان درنده نام ببر

شاگرد : دو تا ببر ۳ تا شیر !!!

*معلم: چرا روی رودخانه پل می زنند؟

شاگرد : برای اینکه وقتی بارون می آید ماهی ها بروند زیرش و خیس نشن.

*معلم: فیل ها در کجاها پیدا می شن؟

شاگرد: آقا اجازه، فیل ها اون قدر بزرگ هستند که اصلا گم نمی شن !!!

*معلم: آخرین دندونی که در می آید چه دندونیه؟

شاگرد: دندون مصنوعیه!

*معلم : چرا بهترین دوست ما کتابه؟

شاگرد : چون هر بلایی سرش در بیاریم، صداش در نمی آید

نمایش روز معلم : ۳ نمایشنامه فوق العاده زیبا برای روز معلم

منبع:دلگرم

به این نوشته از ۵ چند امتیاز می دهید؟
۸۰ / ۱۰۰
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

تابناك وب تابناك وب تابناك وب تابناك وب تابناك وب تابناك وب
advanced-floating-content-close-btn