خانه / کودکان / سرگرمی کودک / شعر و قصه کودک / داستان زیبای خدا و حرف های من

داستان زیبای خدا و حرف های من

 

داستان زیبای خدا و حرف های من

داستان زیبای خدا و حرف های من

ه مادرم گفتم: «فکر می کنم خدا به حرف های من گوش نمی دهد.» مادرم خندید و پرسید: «از کجا می دانی گوش نمی دهد؟» گفتم: «هر چه دعا می کنم و آرزوهایم را می گویم، خدا به حرفم گوش نمی دهد.

مادرم گفت: «خدا همیشه به حرف هایت گوش می دهد، اما تو فراموش می کنی.» پرسیدم:«چی را فراموش می کنم؟»

مادرم گفت: «تو آرزو کردی که حال پدربزرگ خوب شود، پدربزرگ خوب شد. آرزو کردی با ماشین دایی عباس به مسافرت برویم، رفتیم. آرزو کردی کفش کتانی سفید داشته باشی، حالا داری. هیچ وقت نگو خدا به حرف هایم گوش نمی دهد. خدا همه ی آرزوهایت را می داند، دعاهایت را می شنود و هرگز هیچ چیز را فراموش نمی کند. اما تو خودت آرزوهایت را فراموش می کنی.»

اشعار کودکانه برای دانش آموزان پیش دبستانی

گفتم: «یک بار هم آرزو کردم مادربزرگ شب خانه ی ما بماند، او هم ماند.» مادرم مرا بوسید و گفت: «دیدی؟! حالا خوشحال باش و برای همه ی چیزهایی که داری خدا را شکر کن. آرزوهایت را به او بگو و صبر کن تا بر آورده شوند!»

مادرم درست می گوید، خدا همیشه به حرف های من گوش می کند. او مهربان است و مرا خیلی دوست دارد.

به این نوشته از ۵ چند امتیاز می دهید؟

درباره ادمین

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد

x

شاید بپسندید

شعر چهارشنبه سوری برای کودکان

شعر چهارشنبه سوری برای کودکان

متن شعرکودکانه چهارشنبه سوری برای فرزندان ایران زمین، شعر کودکانه چهارشنبه سوری برای کوچولوهای دوست داشتنی، شعر کودکانه در مورد چهارشنبه سوری برای دبستانی ها، شعر کودکانه شب چهارشنبه سوری برای مهد کودک ها، شعر چهارشنبه سوری برای بچه ها