شعر روضه حضرت زهرا بیت های سوخته السلام علیکم یا اهل بیت النبوه

مجموعه: اشعار مذهبی و روضه ها تعداد بازدید: 25
شعر روضه حضرت زهرا بیت های سوخته السلام علیکم یا اهل بیت النبوه

شعر روضه حضرت زهرا بیت های سوخته السلام علیکم یا اهل بیت النبوه

چقدر زود می روی

شعر روضه از زبان مولا در وداع با حضرت زهرا سلام الله علیها

ای کوثر علی چِقَدَر زود می روی
بال و پر علی چقدر زود می روی

بعد از نبی دلم به تو خوش بود فاطمه
هم سنگر علی چقدر زود می روی

ای تکیه گاه زندگی حیدر غریب
ای لشکر علی چقدر زود می روی

شرمنده ی تو هستم و پهلوی زخمی ات
ای یاور علی چقدر زود می روی

دردت به سینه بود و به حیدر نگفتیش
غم پرور علی چقدر زود می روی

نه سال از علی تو بدی دیده ای مگر
ای همسر علی چقدر زود می روی

بد جور زندگی علی را به هم زدند
ای دلبر علی چقدر زود می روی

خیری که نیست بعد تو در زندگی من
ای کوثر علی چقدر زود می روی

وحید محمدی

منم که بضعه ی پاک رسولم

منم که بضعه ی پاک رسولم
منم صدیقه ی کبری، بتولم
رضای حق بود اندر رضایم
منم که شرط اعمال قبولم
تمام دین بود در باطن من
به دین حق، فروعم هم اصولم
منم که زندگیم مصطفی بود
پس از احمد از این دنیا ملولم
منم اول فدایی ولایت
منم شرط قبولی شهادت 
منم که خیر از دنیا ندیدم
در این عمر کمم صد داغ دیدم
منی که کودکی بی یار بودم
غم مادر بر این شانه کشیدم
منم که در جوانی پیر گشتم
منم که در جوانی قد خمیدم
هزاران ناله می ریزد خدایا
میان آتش از موی سپیدم
شکستند آه قلب مؤمنم را
نمی خواهم بگویم … محسنم را … 
نه تنها این پرم آتش گرفته
تمام پیکرم آتش گرفته
میان آتش و دود و سیاهی
پری از معجرم آتش گرفته
چنان این معجرم آتش گرفته
که موهای سرم آتش گرفته
الهی شکر سیلی خوردم اما
ندیدم شوهرم آتش گرفته
الهی که نبینم روزگاری
که موی دخترم آتش گرفته
نبینم دختری محنت کشیده
روی خار مغیلان می دویده
وحید محمدی

مادر ما بیمار است …

چند روزی شده که مادر ما بیمار است
بین بستر بدن بی رمقش تب دار است
خواب در پلک ترش نیست، خودم دیدم که
سر شب تا سحر از درد کمر بیدار است
رنگ در چهره ندارد، به جز آن جای کبود
روی زرد است و پر از غصه و حالش زار است
در دعای سحرش روضه ی “عجل” دارد
طاقتش طاق شده، منتظر دیدار است
گر چه در بستر بی حالی خود افتاده
مقتل مادر ما بین در و دیوار است
فضه یک روز به بابای غریبم می گفت:
“به روی سینه ی او ردی از آن مسمار است”
سینه ام شد سپر شیر خدا، شکر خدا
بر لبش، شکرِ چنین لطف، هزاران بار است
آخر کار، در آن غسل علی می فهمد
به روی بازوی او هم اثر آزار است

وحید محمدی

معجر شعله ورت خورده به دیوار گلم

شاخه های ثمرت خورده به دیوار گلم
ناله های جگرت خورده به دیوار گلم

هر زمان از در این خانه گذشتم گفتم:
که همینجا پسرت خورده به دیوار گلم

گریه بر محسن شش ماهه ی مظلوم کنی
هر زمان که نظرت خورده به دیوار گلم

بوسه می زد به رخ و سینه و دستت هر روز
بوسه گاه پدرت خورده به دیوار گلم

خم شدی، تا شده ای، مثل رکوعی زهرا
استخوان کمرت خورده به دیوار گلم

اثر کوچه از این حال خرابت پیداست
به گمانم که پرت خورده به دیوار گلم

تازه فهمیدم از این روی گرفتن انگار
گوشه ی پلک ترت خورده به دیوار گلم

همه ی صورت و موی سر تو سوخته است
معجر شعله ورت خورده به دیوار گلم

این کبودی رخت جای فقط سیلی نیست
آه، قرص قمرت خورده به دیوار گلم

پهلو و بازو و این روی کبودت یعنی
همه ی برگ و برت خورده به دیوار گلم

وحید محمدی

کج کرده ای یک یک سر مسمارها را

آهسته اسباب سفر را جمع کردی
آثار آن بی بال و پر را جمع کردی

آن دستمالی که به سر می بست بی بی
تصویرِ زردِ دردِ سر را جمع کردی

تا که یتیمان یاد مادر کم بیفتند
جز چادرِ او، بیشتر را جمع کردی

بردی به ایوان و تکاندی چادرش را
جا پایِ آن چندین نفر را جمع کردی

دیوار را شستی به تنهایی علی جان
خاکستر مانده زِ در را جمع کردی

با تکه های چوبِ مانده از همان در
نان پختی و اسبابِ شر را جمع کردی

کج کرده ای یک یک سرِ مسمارها را
از خانه اسباب خطر را جمع کردی

وحید محمدی

حالا میان خانه اش کوثر ندارد

حالا میان خانه اش کوثر ندارد
تنهاست مولایم علی، یاور ندارد

بی بال و پر مانده است حیدر، پر ندارد
زهرا که رفته، زینبش مادر ندارد

مولاست با طفلان بی حال و پریشان
مولاست با یک قبر مخفی، چشم گریان

دائم کنار بستر خالی نشسته
چشمان بارانی خود را باز بسته

هی روضه می خواند به یاد دست بسته
با خاطرات کوچه پهلویش شکسته

با چادر خاکی که بر روی سرش داشت
زینب دوباره رنگ و بوی مادرش داشت

حق علی را هیچ کس باور ندارد
مولای عالم مانده و لشکر ندارد

این خانه دیگر دست نان آور ندارد
«دیگر حسین بن علی مادر ندارد»

پروانه ای که پهلویش را در گرفته
حالا از این خانه شبانه پر گرفته

شب ها کنار قبر زهرای جوانش
می سوخت از داغ جوان قد کمانش

وقتی رمق می رفت او از زانوانش
سر باز می کرد او تمام سوزِ جانش:

زهرا چرا از حیدر خود رو گرفتی
دیدم که دستت را روی پهلو گرفتی

با من نگفتی غصه ی غصب فدک را
با من نگفتی ضربه ی سخت کتک را

شب ها حسن می خوابد اما با تب آخر
در خواب می گوید: نزن سیلی به مادر

بر خیز زهرا، بهر زینب مادری کن
زهرا، حسین تشنه لب را یاوری کن

برخیز تا این خانه را از نو بسازم
برگرد تا کاشانه را نو بسازم

کج می کنم بانو سرِ مسمارها را
خود در میارم سنگِ این دیوارها را

دیگر توان دیدنِ ماتم ندارم
لولای در را رو به کوچه می گذارم

انگار وقت رفتنم نزدیک گشته
دنیا دوباره تیره و تاریک گشته

نه سال بودی بهر تو کاری نکردم
زهرا حلالم کن که باید بازگردم

زهرا گمانم غرق تب بیدار گشته
حالا حسینم تشنه لب بیدار گشته

وحید محمدی

علت چشمان تارش بعدها معلوم شد

السلام علیک یا فاطمة الزهرا

این صفای سینه هامان از صفای فاطمه است
هر چه داریم و نداریم از عطای فاطمه است

چادر خاکی او بر قلب ما هم نور داد
باز هم در جان ما حال و هوای فاطمه است

باز هم این سفره های هئیتی رونق گرفت
رونق این روضه ها از اعتنای فاطمه است

باز هم مهدی ما شال عزا انداخته
باز دلخون از غم و سوزِ عزای فاطمه است

بوی زهرا را گرفته باز شهر مصطفی
کوچه های شهر مست ربنای فاطمه است

آبرومان رفته اما بازهم ما را خرید
آنچه آورده است ما را هم، وفای فاطمه است

حاجت یک ساله می خواهیم این شب ها از او
دستِ رحمت، بازوی مشکل گشای فاطمه است

مریم و آسیه و حوا و آدم جای خود
خوب می دانیم ما، عالم گدای فاطمه است

من نمی دانم چه سری هست در خلقت ولی
خلق مجنون علی، او مبتلای فاطمه است

از همان اول خدا در شأن زهرا گفته بود
او برای حیدر و حیدر برای فاطمه است

کی فروشیم عزتِ خود از برای آب و نان
بشنوید، این مملکت تحت لوای فاطمه است

مادری کرده برای بی پلاکان شهید
قبر این گمنام ها پائین پای فاطمه است

گرچه پنهان ماند، قبر مادر آلاله ها
سینه ی سینه زنان تا هست، جای فاطمه است

علت این گریه های ماست، اشک فاطمه
گریه های ما همه از گریه های فاطمه است

گوش کن، از کوچه ها دارد صدایی می رسد
یا صدای مجتبی، یا نه… صدای فاطمه است

علت چشمان تارش بعد ها معلوم شد
جای دست گرگ روی پلک های فاطمه است

وحید محمدی

لینک کانال در بالای صفحه

زهراست مادر همه ما …

وقتی هوای روضه ما باز مادری است
حال و هوای گریه ما جور دیگری است

وقتی که مادر همه ماست فاطمه
حسی که بین ماست، همانا برادری است

مداح و روضه خوان و سخنران و چای ریز
کارِ تمام ما درِ این خانه نوکری است

شاهان روزگار به ما غبطه می خورند
این نوکری خودش به خدا عین سروری است

این اشک ها نشان دل بی قرار ماست
عالم بداند اینکه دل شیعه مادری است

زهراست آن که وصف شکوهش نگفتنی است
زهراست آنکه شأنِ مقامش پیمبری است

زهراست آن که ام ابیهای احمد است
زهراست مادر همه ما، چه مادری است

زهراست آن که شیعه به او کرده اقتدا
از لطف فاطمه است، اگر شیعه حیدری است

زهراست آنکه در ره حیدر خمیده شد
بگذاشت سر به پای ولایت … شهیده شد

وحید محمدی

 

فاطمه تو شرف سوره کوثر هستی …

فاطمه تو شرف سوره ی کوثر هستی

برکت ذریه ی آل پیمبر هستی

بی سبب نیست که تو علت خلقت باشی
توکه هم شأن علی، فاتح خیبر هستی

نه فقط بر حسن و زینب و کلثوم و حسین
فاطمه، بر همه ی خلق تو مادر هستی

نه فقط مریم و آسیه و حوا، بانو
بعدِ احمد، و علی از همه برتر هستی

دور از ساحت تو‌ هر چه پلیدی زهرا
نور تطهیری و صدیقه ی اطهر هستی

چادر خاکی تو حبل متین شیعه است
نه فقط شیعه، که تو ملجأ حیدر هستی

سوختی تا که نسوزد ثمر دین خدا
گل یاس نبی و لاله ی پرپر هستی

آرزوی علی این است ببیند یک روز
باز هم در زده و تو پسِ این در هستی

وحیدمحمدی

روی زمین افتاده باشی، … دَر بیفتد

سخت است پیش چشم تو مادر بیفتد

مادر بیفتد ، سوره ی کوثر بیفتد

لنگ است کار خانه وقتی که نود روز

خانومِ خانه گوشه ی بستر بیفتد

از هُرم آتش هم اگر پلکی بسوزد

سخت است اشک از چشم های تر بیفتد

شیر خدا باشی و بند غم به دستت

شرمنده خواهی شد اگر همسر بیفتد

اصلا تصوّر کن خودت را جایِ مولا

پیشّ نگاهت یاسِ پیغمبر بیفتد

یا نه تصوّر کن خودت را جایِ بی بی

روی زمین افتاده باشی، … دَر بیفتد

پائین گرفته صورتش را که مبادا

چشمش به چشمانِ تَرِ حیدر بیفتد

…..

دختر به مادر می رود، پس این طبیعی است

یک روز هم در کوچه ای دختر بیفتد

 

وحید محمدی

دریافت اشعار و سبک های مداحی فاطمیه از کانال تلگرام

لینک کانال تلگرام در بالای صفحه موجود است

بی بی سلام آمدم امشب عیادتت

بی بی سلام آمدم امشب عیادتت

باران شوم برای تو و داغ غربتت

بی بی سلام با غم حیدر چه می کنی

با گریه های هِجر پیمبر چه می کنی

بی بی سلام راهی بستر شدی چرا؟

بی بی سلام این همه لاغر شدی چرا؟

چیزی نمانده است دگر از وجود تو

رنگی نمانده است به روی کبود تو

سر درد داری و سر تو تیر می کشد

اصلا تکان نخور، پَرِ تو تیر می کشد

می ترسم اینکه پیرهنت لاله گون شود

می ترسم اینکه بستر تو غرق خون شود

پهلو شکسته، درد تو را آب کرده است

خیلی تو را شکسته و بی خواب کرده است

ای نور آشیانه چرا پیر گشته ای؟

آه ای جوان خانه چرا پیر گشته ای؟

جانم فدای پلکِ تَرِ نیمه جان تو

بی بی فدایِ روضه ی قدِّ کمان تو

بی بی سلام با غم زینب چه می کنی؟

با قصّه سه تا کفن امشب چه می کنی؟

انگار سوزِ آه تو در شور و شین شد

ذکر لبانِ خشک تو نام حسین شد

تو می روی ولی پسرت بی کفن شود

در قتلگاه، کشته ی صد پاره تن شود

پس با زبان پر گله زینب در آن میان

رو بر مدینه کرده و وا می کند زبان:

این کشته ی فتاده به هامون حسین توست

وین صید دست و پا زده در خون حسین توست

این ماهی فتاده به دریای خون که هست

زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست …

وحید محمدی

سایر اشعار فاطمیه را اینجا مشاهده نمائید.

این چه حالیست که در گوشه بستر داری؟

تو که در سینه خود سوره کوثر داری

بوسه بر دست خود از لعل پیمبر داری

تو همان سیب بهشتی که پیمبر بوئید

دامنی چون گل ریحانه معطر داری

تو شب قدری و قَدرت همه جا نامعلوم

قدری از عالم امکان تو فراتر داری

ای فدای تو و آن چادر خاکی شده ات

ای فدای تو و آن تاج که بر سر داری

سپر شیر خدا، سینه مجروح تو شد

بازهم شرم ز ماهِ رخِ حیدر داری؟

چِقَدَر زار شدی، آب شدی فاطمه جان

این چه حالیست که در گوشه بستر داری؟

مرگ را هِی نَطلب، زینب تو می شنود

تو خودت تازه جوان هستی و دختر داری

وحید محمدی

لینک کانال تلگرام جهت دریافت شعر و سبک های مداحی

در قسمت بالای صفحه موجود می باشد.

چه کرده ایم که آن آشنا نمی آید؟

چه کرده ایم که آن آشنا نمی آید

پیامی از سر کویش به ما نمی آید

چه کرده ایم، گره خورده کارمان اینقدر

چه کرده ایم که مشکل گشا نمی آید

چه کرده ایم که خورشید را نمی بینیم

چه کرده ایم که آن رهنما نمی آید

چه کرده ایم که اینگونه مبتلا شده ایم

چه کرده ایم که دیگر دوا نمی آید

چه قدر ندبه این الحسین را خواندیم

چه کرده ایم جواب دعا نمی آید

چه کرده ایم که بر ما بهشت گشته حرام

نسیمی از طرف کربلا نمی آید

به دست بسته حیدر قسم، نمی دانم

جواب ناله زهرا چرا نمی آید؟

وحید محمدی

دستت به دستاس است اما درد داری

بعد از سه ماه امروز کار خانه کردی

گیسوی زینب را به زحمت شانه کردی

بانو کمر بستی به کار و بار خانه

کمتر برو زهرا سوی دیوار خانه

دیدم خودم تا دست خود جارو گرفتی

از زیر چادر دست بر پهلو گرفتی

دستت به دسداس است اما درد داری

از ناله ات پیداست که پا درد داری

با ناله ات بند دلم را پاره کردی

زهرا بیا بس کن، مرا بیچاره کردی

بد جور عادت داده ای شیر خدا را

خیلی خجالت داده ای شیر خدا را

این درد بدتر می شود وقتی نباشی

داغت مکرر می شود وقتی نباشی

نشکن مرا، ویران نکن کاشانه ام را

زهرا بمان، از نو بساز این خانه ام را

کار در و دیوار با من فاطمه جان

کج کردن مسمار با من فاطمه جان

زهرای من بارت شدم این چند ساله

خیلی بدهکارت شدم این چند ساله

ای کاش من جای گلم بیمار بودم

جای تو بین آن در و دیوار بودم

زهرا، چه در بین در و دیوار کردی

خوردی زمین و چشم من را تار کردی

دیدم میان بسترت افتاده بودی

دیدم کفن ها را به زینب داده بودی

عیبی ندارد می روی زهرایم، اما

ظهر دهم باشد قرار بعدی ما

آنجا که خنجر روی حنجر می نشیند

بر سینه اش شمر ستمگر می نشیند

آنجا که افتاده گره در کار زینب

رفته است روی نی سر سالار زینب

وحید محمدی

 

ای آبروی ارض و سما حرمتت شکست

ای آبروی ارض و سما حرمتت شکست

رمز قبول هر چه دعا، حرمتت شکست

 

فکر تنت نبود کسی، در هجوم سنگ

مثل نگاه آینه ها … حرمتت شکست

 

تو داغدار قصه ی هجران مصطفی

اما در اوج فصل عزا حرمتت شکست

 

ای مهربان خانه ی حیدر حلال کن

در پیش چشم شیر خدا حرمتت شکست

 

تنها سکوت مردم این شهر هم نبود

بیداد اتباع هوی حرمتت شکست

 

می خواست تا به زور غلافش جدا کند

از دامنم دو دست تو را … حرمتت شکست

 

این پاره ها برای تو چادر نمی شود

ای مظهر عفاف و حیا حرمتت شکست

 

وحید محمدی

بار دارد کمی رعایت کن …

گفت: زهرا نرو پس در نه

قوت زانوان حیدر نه

گفت: زینب نترس خواهر جان

کار دارد ولی به مادر نه

آتش کینه ی قدیمی را

باد آورد سمت معجر … نه

نا مسلمان حساب کن اصلا

پاره ی پیکر پیمبر نه

بار دارد کمی رعایت کن …

همه ی حرفهای دیگر نه

رو به تو وا کند اگر در را

می رسد میخ در به این پر … نه

دیده ام خانمی زمین بخورد

آه … در بین کوچه با سر نه

این چنین زیر پا بیفتد وای

مظهر آیه های کوثر نه …

وحید محمدی

شروع یک غزل باشد ردیفش با نیفتاده

شروع یک غزل باشد ردیفش با نیفتاده

میان بستر افتاده ولی از پا نیفتاده

سه ماهی هست که بی جان میان بستر افتاده

ولی لبخند از روی لب زهرا نیفتاده

همینکه دید در را زیر لب آرام می فرمود

که این در با فشار ضربه یک پا نیفتاده

خدا را شکر با اینکه در از لولا جدا گشته

به روی صورتش جای رد لولا نیفتاده

سر پهن و بلندی قد این میخ ها یعنی

که این خانه خطر دارد درش حتی نیفتاده

برای دلخوشی زینبش فرمود خوبم … آه

ولی فهمید مولا دنده هایش جا نیفتاده

خدا می داند و مولا و در شاهد در آن لحظه

که آیا چادر زهرا به زیر پا نیفتاده؟

صدای در که می آید تکانی می خورد یعنی

میان بستر افتاده ولی از پا نیفتاده

 

وحید محمدی

همین نان پختنت کافی است، جارو را زمین بگذار

همینکه قطره ای از دیده ی خونبار می آید
هزاران غم ز داغت در دل تبدار می آید

الا ای همسفر ای جان نثار حیدر مظلوم
به تو ای بانوی خانه چقدر ایثار می آید

نفس که می کشی با فاصله، آیا خبر داری
که بر روی سرم این سقف چون آوار می آید؟

سه ماهی می شود از من گرفتی رو، ولی بانو
از این رو بستنت هم معنی اجبار می آید

همین نان پختنت کافی است، جارو را زمین بگذار
چقدر از بازوان خسته ی تو کار می آید

نمی دانم چه ربطی هست بین سینه ات با میخ
که خون از سینه ات با قطر یک مسمار می آید

صدای ناله ی فضه خزینی تو زهرا جان
هنوز از لا به لای این در و دیوار می آید …

وحید محمدی

 

گریه نکن زهرا علی طاقت ندارد

گریه نکن زهرا، علی طاقت ندارد
چون کوثر است این اشک ها قیمت ندارد

مثل تو را از دست دادن فاطمه جان
اصلا تو جای من بگو حسرت ندارد؟

اصلا برایم از تو دل کندن محال است
این حرفها کاری که با قسمت ندارد

آرام می گویم که طفلانت نفهمند
بعد از تو دیگر شوهرت عزت ندارد

باور کن از آن شب که درد آمد سراغت
دیگر علی هم یک شب راحت ندارد

کمتر بخوابان روی شانه زینبت را
این روزها که بازویت قوت ندارد

رخصت بده جبران کنم کم بودنم را
حیدر برای چند شب فرصت ندارد؟

برخیز بانویم تنورت رو به راه است
فضه به نان پختن هنوز عادت ندارد

ای کاش می مردم نمی دیدم عزیزم
دیگر جوانم آن قد و قامت ندارد

پیش علی سیلی زدند و پشت سر هم
گفتند گویا شوهرش غیرت ندارد

بستند دستان خدا را بین کوچه
گفتند راهی هم به جز بیعت ندارد

من فکر می کردم که بین شعله، آتش
کاری به کار چادر عترت ندارد

گفتم به خود آن روز این نامرد حتما
کاری به کار بانوی عصمت ندارد…

ای بشکند دستی که سیلی زد به رویت
گریه نکن زهرا، علی طاقت ندارد

وحید محمدی

لینک کانال انتشار اشعار:

https://telegram.me/beithayesookhte

آقا سلام روضه مادر شروع شد

آقا سلام، روضه مادر شروع شد
باران اشک های مکرر شروع شد

آقا اجازه هست بخوانم برایتان
این اتفاق از دم یک در شروع شد

تا ریشه های چادر خاکی مادرت
آتش گرفت،روضه معجر شروع شد

فریادهای مادر پهلو شکسته ات
تا شد فشار در دو برابر شروع شد

این ماجرا رسید به آنجا که نیمه شب
بی اختیار گریه حیدر شروع شد

وقتی رسید قصه به اینجای شعر من
ایام خانه داری دختر شروع شد …

دختر رسید تا خود آن لحظه ای که ظهر
یک ماجرا به قافیه سر شروع شد

https://telegram.me/beithayesookhte

بعدِ شش ماه اگر بار بیفتد سخت است

اشک از دیده ي خونبار بیفتد سخت است

هر کجا بستر بیمار بیفتد سخت است

اوج این واقعه را جان علی می داند

خانم خانه که از کار بیفتد سخت است

به خدا فرق ندارد که کجا ، یک مادر …

کوچه یا در خم بازار بیفتد سخت است

به زمین خوردن مادر به کناری امّا …

پیش چشم پسر انگار بیفتد سخت است

مرد باشد ، و زنش پشت در خانهء

او در دل آتش اغیار بیفتد سخت است

سینه اش شد سپر شیر خدا ، امّا حیف

کار این سینه به مسمار بیفتد سخت است

صورت حور که از برگ گلی نازک تر

گذرش چون که به دیوار بیفتد سخت است …

آنکه مادر شده این واقعه را می فهمد

بعدِ شش ماه اگر بار بیفتد سخت است

خواست تا شانه کند موی سر زینب را …

شانه از دست گرفتار بیفتد سخت است !

دیدن نیمه در سوخته سخت است ولی

دیدنِ صحنه به تکرار بیفتد سخت است …

کوچه ها اوّل غم واقعهء کرببلاست …

علم از دست علمدار بیفتد سخت است

 

وحید محمدی

 

بالا بگیر پلک ترت را نگاه کن

قدری بخند و حال مرا رو به راه کن

فکری به حال گریه این بی پناه کن

بالا بگیر پلک ترت را نگاه کن

زهرا ببین که همسفرت گریه می کند

دارد به وضع بال و پرت گریه می کند

 

دارم کنار بستر تو گریه می کنم

با پاره های معجر تو گریه می کنم

با گریه های آخر تو گریه می کنم

مشکن مرا ، بدون تو من پیر میشم

بعد از تو من غریب و زمین گیر می شوم

 

پهلو به پهلو می شوی و درد می کشی

دیدم که راه می روی و درد می کشی

دیدم به کوچه می دوی درد می کشی …

دیدند بسته دست علی را، تو را زدند

چشمت به دست بسته من … بی هوا زدند

 

ای با وفا بگو که در آن کوچه ها چه شد؟

قدت کمان نبود، جوانم، چرا؟ چه شد؟

ان روز بین راه، مگر با شما چه شد؟

این شهر هم به غربت من گریه می کند

هر شب میان خواب حسن گریه می کند

وحید محمدی

بخورد یا نخورد

نوک مسمار به پهلو بخورد یا نخورد

یا به دیوار از آن سو بخورد یا نخورد،

 

این در سوخته حتما به زمین می افتد

لگدی بین هیاهو بخورد یا نخورد

 

دست بالا برود روضه به پا خواهد شد

حال بر صورت بانو بخورد یا نخورد

 

زنده می ماند اگر این نوک سنگین غلاف

فرقش این است به بازو بخورد یا نخورد

 

بعد از این فرق ندارد به خدا حال علی

خانه بی فاطمه جارو بخورد یا نخورد

 

داغ محسن به دل آل علی خواهد ماند

نوک مسمار به پهلو بخورد یا نخورد

 

وحید محمدی

گفتند گویا شوهرش غیرت ندارد!!!

گریه نکن زهرا، علی طاقت ندارد

چون کوثر است این اشک ها قیمت ندارد

 

مثل تو را از دست دادن فاطمه جان

اصلا تو جای من بگو حسرت ندارد؟

 

اصلا برایم از تو دل کندن محال است

این حرفا کاری که با قسمت ندارد

 

آرام می گویم که طفلانت نفهمند

بعد از تو دیگر شوهرت عزت ندارد

 

باور کن از آن شب که درد آمد سراغت

دیگر علی هم یک شب راحت ندارد

 

کمتر بخوابان روی شانه زینبت را

این روزها که بازویت قوت ندارد

 

رخصت بده جبران کنم کم بودنم را

حیدر برای چند شب فرصت ندارد؟

 

برخیز بانویم تنورت رو به راه است

فضه به نان پختن هنوز عادت ندارد

 

ای کاش می مردم نمی دیدم عزیزم

دیگر جوانم آن قد و قامت ندارد

 

پیش علی سیلی زدند و پشت سر هم

گفتند گویا شوهرش غیرت ندارد

 

بستند دستان خدا را بین کوچه

گفتند راهی هم به جز بیعت ندارد

 

من فکر می کردم که بین شعله، آتش

کاری به کار چادر عترت ندارد

 

گفتم به خود آن روز این نامرد حتما

کاری به کار بانوی عصمت ندارد…

 

ای بشکند دستی که سیلی زد به رویت

گریه نکن زهرا، علی طاقت ندارد

 

وحید محمدی

 

beithayesookhte.blogfa.com

مطالب مرتبط

نظر شما !!!

نظر شما برای “شعر روضه حضرت زهرا بیت های سوخته السلام علیکم یا اهل بیت النبوه”

قالب تفریحی