دکتری برای خواستگاری دختری رفت…. ( داستان کوتاه )/سرگرمی

0 minutes, 0 seconds Read

 

دکتری برای خواستگاری دختری رفت

ولی دختر او را رد کرد

و گفت به شرطی قبول می کنم که مادرت به عروسی نیاید.

آن جوان در کار خود ماند

و پیش یکی از اساتید خود رفت

و با خجالت چنین گفت:

در سن یک سالگی پدرم مرد

و مادرم برای اینکه خرج زندگیمان را تامین کند

در خانه های مردم رخت و لباس میشست.

حالا دختری که خیلی دوستش دارم شرط کرده که

فقط بدون حضور مادرم حاضر به ازدواج با من است

نه فقط این

بلکه این گذشته مادرم مرا خجالت زده کرده است

به نظرتان چکار کنم؟

استاد به او گفت:

از تو خواسته ای دارم

به منزل برو و دست مادرت را بشور،

  مهمترین عضو بدن کدومه؟!!! (داستان کوتاه)/سر گرمی

فردا به نزد من بیا و به تو میگویم چیکار کنی.

جوان به منزل رفت و اینکار را کرد

ولی با حوصله

دستای مادرش را در حالی که اشک بر روی گونه هایش سرازیر شده بود انجام داد

زیرا اولین بار بود که دستان مادرش درحالی که از شدت شستن لباسهای مردم چروک شده

و تماما تاول زده و ترک برداشته اند را دید.

طوری که وقتی آب را روی دستانش میریخت از درد به لرز می افتاد.

پس از شستن دستان مادرش نتوانست تا فردا صبر کند

و همان موقع به استاد خود زنگ زد و گفت:

ممنونم که راه درست را به من نشان دادی

  داستان زیبا و آموزنده جراح قلب و تعمیرکار/سر گرمی

من مادرم را به امروزم نمی فروشم

چون اون زندگی خود را برای آینده من تباه کرد . . .

به سلامتی همه مادرا.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *