آرشیو : داستان كوتاه

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده ...

ادامه مطلب
هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است

هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است

 عشق واقعی مجله سر گرمی اسکیمو: پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با ...

ادامه مطلب
داستان ﻣﺮﺩﯼ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﮔﻞ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ

داستان ﻣﺮﺩﯼ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﮔﻞ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ

ﻣﺮﺩﯼ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﮔﻞ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ  مجله سر گرمی اسکیمو: ﻣﺮﺩﯼ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﮔﻞ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ . ﺍﻭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻠﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ...

ادامه مطلب
داستان کوتاه دوستت دارم پدر

داستان کوتاه دوستت دارم پدر

دوستت دارم پدر  مجله سر گرمی اسکیمو:مرد درحال تمیز کردن ماشین بود که متوجه شد پسر ۸ ساله اش بر روی ماشین خط می اندازد ...

ادامه مطلب
داستان عمو سبزی فروش

داستان عمو سبزی فروش

عمو سبزی فروش.....(داستانی واقعی) مجله سر گرمی اسکیمو:داستانی که در زیر نقل می‌شود، مربوط به دانشجویان ایرانی است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» برای تحصیل ...

ادامه مطلب
داستان زیبا به مناسبت روز دختر

داستان زیبا به مناسبت روز دختر

 مجله سر گرمی اسکیمو: ﺩﺭ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺻﺒﺢ ﻋﺮﻭﺳﯽ ، ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﻨﺪ. ﺍﺑﺘﺪﺍ ﭘﺪﺭ ﻭ ...

ادامه مطلب
داستان زیبا درباره ﻇﺎﻫﺮﻧﻤﺎﯾﯽ

داستان زیبا درباره ﻇﺎﻫﺮﻧﻤﺎﯾﯽ

 مجله سر گرمی اسکیمو: ﺯﻥ ﻭﺷﻮﻫﺮﯼ ﺑﻪ ﺑﺎﻍ ﻭﺣﺶ ﺭﻓﺘﻨﺪ، ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻧﺮﯼ ﺭﺍ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺟﻔﺘﺶ ﻋﺸﻘﺒﺎﺯﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ .ﺯﻥ ﺑﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﮔﻔﺖ ...

ادامه مطلب
ﺳﻌﻲ ﮐﻦﺁﺧﺮﻳﻦ ﻧﻔﺮﻱ ﻧﺒﺎﺷﻲ ﮐﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ

ﺳﻌﻲ ﮐﻦﺁﺧﺮﻳﻦ ﻧﻔﺮﻱ ﻧﺒﺎﺷﻲ ﮐﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ

  مجله سر گرمی اسکیمو: متن-بسیار-زیباییست-لطفابادقت-و-تامل-بخونید ﭼﻬﻞ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺍﻱ ﻣﻲ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﻮﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﺯﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﮐﻤﮏ ...

ادامه مطلب
داستان جالب و زیبا درباره ﺑﺪ ﮔﻤﺎﻧﯽ ﻭ ﺳﻮﺀ ﻇﻦ

داستان جالب و زیبا درباره ﺑﺪ ﮔﻤﺎﻧﯽ ﻭ ﺳﻮﺀ ﻇﻦ

داستان جالب و زیبا درباره ﺑﺪ ﮔﻤﺎﻧﯽ ﻭ ﺳﻮﺀ ﻇﻦ حتما بخونید خیلی زیباست ﺷﺒﻲ "ﺳﻠﻄﺎﻥ محمود" ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﻭ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ؛ ﺑﻪ ﺭییس ...

ادامه مطلب
داستان  ﺯﻧﺒﻮﺭ ﻭ ﻣﺎﺭ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺟﺎﻟﺒﯽ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺗﻠﻘﯿﻦ ﻣﻨﻔﯽ ﯾﺎ ﻣﺜﺒﺖ

داستان ﺯﻧﺒﻮﺭ ﻭ ﻣﺎﺭ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺟﺎﻟﺒﯽ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺗﻠﻘﯿﻦ ﻣﻨﻔﯽ ﯾﺎ ﻣﺜﺒﺖ

ﺭﻭﺯﯼ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﻭ ﻣﺎﺭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺤﺜﺸﺎﻥ ﺷﺪ. ﻣﺎﺭ ﮔﻔﺖ: ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ "ﻇﺎﻫﺮ ﺧﻮﻓﻨﺎﮎ" ﻣﻦ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﻧﺪ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻧﯿﺶ ﺯﺩﻧﻢ. ﺍﻣﺎ ...

ادامه مطلب
قالب تفریحی